تبليغاتX
باران عشق

باران عشق



تقديم به او كه چشمها همه منتظر اوست

تقديم به او كه چشمها همه منتظر اوست

فاصله

 

شب و تاريکي و يک فرصت کم

دل و دلواپسي و غربت و غم

شب و تاريکي و يک نور چراغ

دل و در عمق رخش نقره ي داغ

شب ويک پنجره از عطر نگاه

دل و يک بقچه پر از حسرت و آه

شب و اندوه غمت کنج اتاق

دل و يک قطره ي اشک است و فراق

شب و مهتاب و پر از عطر خدا

دل و بي تابي و احساس دعا

شب و با ياد تواحساس غرور

دل و عشق تو و چشمان تو دور

شب و مهتاب و غم ديدن تو

دل و صد فاصله تا بودن تو

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت23:10 توسطباران|


اشک پاییز

 

دل پاييز گرفت

بار ديگر باريد

قطره اشکي ست که از گونه ي زردش جاريست

مي توان عاشق بود

عاشق بارش باران خدا

و چه سرد است هوا

تند بادي ست که سيلي زده بر برگ چنار

مي خرامد آرام

مي نشيند بر خاک

و نه انگار که برگي بودست

روي اين شاخه ي سر سبز چنار

مي توان عاشق بود

عاشق ناله ي برگي که ز اندوه درخت

اينک افتاده به خاک

کاش مي فهميدي

يک نفر پاييزي

پشت اين پنجره ي سرد دلش غمگين است

کاش مي فهميدي آسمان مي گريد

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت1:1 توسطباران|


چشم انتظار

 

تقدیم به او که با رفتنش به من رسم دل شکستن را آموخت

 

بعد از تو فقط من مانده ام و روزهایی که بی تو تکراری می شوند

 

و من در خلوت شبهایی بی ستاره ام از به تو اندشیدن عادتی

 

ساخته ام دراز.....

 

به درازای آرزوهای که برایت داشتم

 

وهنوز نمی دانم برق نگاه کدامین مجنون نی نی چشمان تو را

 

خیره کرد.......

 

وتیشه کدامین فرهاد ریشه عشقمان را خشکاند.............

 

اما نمیدانم!!!!!!

 

که چون مجنون تا ابد در بیابان چشمانت به انتظار خواهم ماند

+نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت11:50 توسطباران|


ما در ره تو دست وجان مي شويم

 

ما در ره تو دست وجان مي شويم

 

هر روز هزار پير هن مي شويم

 

از درد فراق ديده ها گشت سپيد

 

يوسف تو بيا كه ما تو را مي جوئيم

 

اي دوست بيا كه با تو آغاز كنيم

 

با لطف تو آهنگ سفر ساز كنيم

 

ما گمشده گانيم در اين راه غريب

 

ما نسزد كه بي تو پرواز كنيم

+نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت23:23 توسطباران|


به کجا مي رسم آخر؟

 

به کجا مي رسم آخر؟

 

به کجا مي رسم آخر؟

 

به شب تشنه ي باران

 

به بيابان پر از خار

 

به سکوتي که در ان مرگ بخندد

 

لحظه ي کوچه بهاران

 

به هوايي که پر از گرد و غبار است

 

به لب تشنه ي ابي

 

که گل الوده شد از غلظت انسان

 

و در ان چهره ي من تيره و تارست

 

به غروبي که غم انگيز تر از اشک بهار ست

 

به کجا ميرسم ان لحظه که دل تنگ براي نفس مهر تو باشد

 

به بهاري که خزان ديده نباشد؟

 

به کجا مي رسم ان دم

 

که دمادم نفسم اه شود از غم افتادن يک برگ

 

به کجا مي رسم آخر ؟

 

ته يک کوچه ي بن بست

 

که در ان نيست کسي تا که دري را بگشايد

 

به زماني که دگر اينه هم از دلم نيست

 

و خدايا

 

کمکم کن که بدانم به کجا مي رسم آخر

 

کمکم کن که به انجا که سرودم نرسم لحظه ي آخر

+نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت20:54 توسطباران|


خواب

 خواب 

 

ماه در کنج اتاق شب به مهماني نشست

عاقل از زيبايي اش گرديد مست

ماه در عمق نگاهش درد بود                                                       

آسمان صاف و زلال و آه هم

در سينه ي من چون هوايش سرد بود

ماه ان شب مهربان بود و دلم

روشن از زيبايي چشمان تو

گمشده در کوچه ي احساس بود ...

آه افسوس و دريغ ان شب گذشت

بعد از ان شب تازه فهميدم که آن رويا فقط يک خواب بود

کاش اين رويا حقيقت بود ...آه

عشق بود و عاشقي با يک شب مهتاب بود

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت0:25 توسطباران|


شب باران

شب باران

 

 

دلم گرفته براي شبي که بارانيست

 براي غربت قلبي که رو به ويرانيست

 دلم گرفته براي نبودن خورشيد

 چرا براي دل من هوا زمستانيست

 کجاست خلوتي از جنس يک حضور سبز

 که در شلوغي دنيا پر از پريشانيست

 هميشه فصل بهارم به رنگ پاييز است

 وعشق سرخ خزانم قشنگ و عرفا نيست

 صداي بودن تو در خيال من جاريست

 اميد ديدن تو انتظار روحانيست

 کجايي اي شب باران که بي تو مي گويم

 دلم گرفته براي شبي که بارانيست

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت0:32 توسطباران|


جملات عاشقانه

چيزي مرا به قسمت بودن نمي برد از واژه دو وجهي تکرار خسته ام من بي رمق ترين نفس

اين حوالي ام از بودن مکرر بر دار خسته ام من با عبور ثانيه ها خرد مي شوم از حمل اين

جنازه هوشيار خسته ام

 

 

هر لحظه گنج بزرگی است گنجتان را مفت از دست ندهید باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر

هیچکس منتظر نمی ماند دیروز به تاریخ پیوست فردا معما است و امروز هدیه است
 

نمي دانم تا كي بايد صبر كنم اما صبر مي كنم چون عادت كرده ام ياد بگيرم غيراز صير كردن و

تسلي يافتن باخاطرات زيبايت چاره اي ندارم. نيا مدنت قلبم را سخت مي فشارد اما به اميد

آمدنت تا لحظه

 

 

کلام ، مهرباني بود و بس ؛ خواسته ، محبت بود و بس ؛ دست ، دوستي بود و بس ؛ لبخند ،

پيمانه بود و بس ؛ يار ..... اما ....... ديو بود و بس.

 

 

اگه کسي رو دوست داشته باشي.نمي توني تو چشماش زل بزني.نمي توني دوري شو

تحمل کني.نمي توني بهش بگي چقدر دوستش داري.نمي توني بهش بگي چقدر به اون نياز

داري.واسه همينه که عاشقا ديوونه ميشن

 

 

کاش قلبم درد تنهايی نداشت چهره ام هرگز پريشانی نداشت برگ های آخر تقويم عشق

حرفی از يک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سرد عشق را بی خطر پيمود و قربانی

نداشت 

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل

کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط

ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط

ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم. نوشته






+نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت22:33 توسطباران|


خواب

 

سلام خدمت دوست خوبی که نفر هزارومیه که به این وبلاگ سر

میزنه لطفا یه نظر بده و ایمیلش رو هم بذاره می خوام ازشون یه

تشکر درستو حسابی کنم

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت21:25 توسطباران|


چتر آينده

 

چتر آينده

 

و امروز باقيمانده ي شب سياه تلي از خاطراتست ، با آمدن صبح شب با تمام سياهي اش رخت بربست

، رفت تا به تمام كابوس هاي وحشتناك پاياني دوباره دهد در ميان آن همه ستارگان بي شمار اما كم نور

شب كه همانند فانوس كوچك سوسو مي زند يك ستاره شده ستاره ي بخت من و آن همانند شاهين

سفيد پر تيز پرواز عهده دار فرشته ي نجاتم گشت و بر سكوت شكننده ي شب مهر پاياني نهاد .

 و علت ويرانگي همان علل علتهاست همان بزرگ و مهربان لايتناهي كه هر چه باز گويي باز هم هيچ

نگفتي .

 و عجب شكوهي دارد اين خاطرات شب ، شكوهي عظيم و غير قابل تصور .

 از خاطرات شب چتري ساختم بر بام آينده ام و آن را بر روي تمامي آينده ام گسترانيده ام تا چراغ راهم

باشد و هم آنكه بعنوان حقيقت جاودانه اي در قلبم باقي بماند و هم اينكه اين بار من به استقبال شب

مي روم .

 كوهي استوار بودم بر قامت سرو گونه ي شب كه نه تنها به مقصودش كه همانا از پاي در آوردن من بود

نرسيد بلكه مجبور به ترك پيكره ي سنگ كوه نمود .

هر شب سوار بر اسب سفيد پوش روياهايم به اوج زيبايي ها به پرواز در مي آمدم تا حس پرواز را دوباره

تجربه كنم و چه شكوهمند است اين پرواز و چه زيباست عطر خواب آور گل ياس عطري كه سراسر وجود

صبح را در بر گرفته و او به اين دليل بر خود مي بالد .

چه زيباست لباس سپيد سحري ، شنيده بوده ام از بزرگان كه صبح سپيد تني است خوشبو اما نمي

دانستم كه چه عظمتي دارد اين زيبايي .

آري آري اغاز زندگي است و آغاز دوست داشتن با تمام وجود و ديگر بار به گذشته نمي انديشم كه

همين زندگي زيباست .

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت0:55 توسطباران|


تقدسي از نور

 

تقدسي از نور

 

و آن هنگام كه ياس و نا اميدي ظلمت و سياهي و كوله باري از دنيا دنيا غم و اندوه تمامي وجود را در بر

گرفته و آن هنگام كه اميدمان از همه جا سلب و مبدل به نا اميدي گشته آن هنگام که احساس مي

كنيم تمامي درها بسته شده و در سراسر وجودمان ترس اضطراب و پريشاني از آينده ي مبهم لانه كرده و

علامت سوال بزرگي در ذهنمان پديد آمد و هنگام حمله ور شدن خروار خروار احساس پوچي و تهي بودن

آن هنگام است كه چراغي از آن دور دست هاي سياهي ها از انتهاي نا اميدي ها از پشت كوههاي سر

به فلك كشيده توهمات واهي سر به اوج كشيده و هدايتگر اين مرد تنهاي غريب مي گردد .

چراغي سراسر نور حقيقت كه خود واقعيت است چراغي است سراسر روشنائي اميد نور زيباي معرفت و

اقيانوس عظيم از درهاي گرانبها با چنگ به آن نور ظلمت را از خود دور گردانيده ايم و ابديت را براي خود

رقم زده ايم او همان است كه وصفش در همه جا جاريست همانند رود زلال و پاك عاري از هر گونه نياز و

سراسر از بي نيازي .

 

يادش در همه ي زمان و مكان صفاي دل است و صيقل قلب ذكرش علت آماس سراچه ي ذهن است و

صفاي روح و او آرامش فكر و ذهن است و آسايش خيال .

 

او جامعه عمل به آرزوهاست رسيدن به مقصود هاي اهوراييست او رسيدن به همه ي خوبي هاست

اميدها و عشق هاي اهورايي .

 

با اوست كه مي توان تلالو زيبا رنگ خورشيد را يافت و چشم را پر از الماس هاي ياقوت گونه الماس هاي

به طاء سفته كرده و زندگي و آينده را طور ديگري نگريست .

 

با او مي توان شيرين ترين گل رويا ها را رويانيد مي توان دست به بازيهاي كودكانه زد و ساده بود و ساده

زيست با اوست كه مي توان قفل سكوت را شكست غوغايي كرد و شور هياهوي ديگري آفريد و محشر

ديگري را به پا كرد و حس پرواز را تجربه كرد با اوست كه مي توان به آن دوردستها به افق هاي بي انتها پر

گشود تا اينكه زيبا انديشيد و زيبا زندگي كرد و حتي با اوست كه مي توان به پرستوهاي قصر يخي نيز

دست يافت .

 

آهنگش خوشتر از هر چنگي است اشعار ترانه هايش همانند زيبايي هايش وصف نا پذير ارغنونش آنقدر

زيباست و نيز تقدس كلامش وصف نا پذير كه گوش هر صاحب دلي را آرامتر از خواب گل هاي شقايق مي

نوازد و دلش را همه نور مي گرداند اين را حتي شاپرك هاي زيباي غوطه ور در هوا مي دانند و حتي

بيابان نيز ميداند كه اگر بخواهد مي تواند روزي جنگل شود و اين همه از نظر لطف بي انتهاي اوست .

 

از بزرگان در باره ي اوج شنيدم از اوج كمال و انسانيت از اينكه آنجا تنها نور است و نور آنجا تنها زيبايي

وصف نا پذير است و نمايشي بي نظير از حقيقت »»»»»»»»»»»»»»»»»»

 

مي گويند اوج جايي است سراسر از مي و مستي در آنجا ياري است به تخت نشسته با چشمان فزاخ و

گشاده روي زيبايي بي حد و مرز لطيف و سراسر مهر و مهرباني گيسوان موهايش مبهوت كننده ي هر

عاشقي است و تار زلفهايش خيره كننده همگان .

 

مي خواهم خود را از قفس تن از پشت اين ميله هاي هزار جوش فولادين آزاد كرده رخت كودكي هايم را

بر گيرم دو پر پرواز خود ايمان و همتم را صدا زده و عزمم را جزم كرده پيش به سوي آينده قيام كنم آينده

اي كه در سايه ي لطف بي انتها ي دوست آنرا با تمامي درياها و اقيانوس ها با تمامي ياقوت ها و الماس

هاي بي نظيرش تزئين نمايم .

 

مي خواهم بادكنك آرزوهايم را به شاخه هاي الماس پر زيباي عشق او و صنوبرم آويزان كنم و به اعماق

آسمان نيلگون عماريش سفر كنم آنطور كه خود او مي خواهد تا من هم ذره اي از نور شوم .

 

ومي خواهم صحرا را در نگاه خود به پايان برسانم و آبي ترين بخش از نيلگون عماري عشقش نفسم

گردد تا از گسترده ي دريا يي انديشده ام از امتداد ابرهاي سفيد و از عمق آفتاب سوزان غصه هايم قلب

دريايي اش را بيابم تا بدين وسيله در پهناي وجود لاجوردي نگاهش غرق شوم .

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت12:34 توسطباران|


عکس های عاشقانه

عکس های عاشقانه

روی ادامه مطلب کیلیک کنید


ادامه مطلب ??

+نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت15:12 توسطباران|


عکس های عاشقانه

عکس های عاشقانه


ادامه مطلب ??

+نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت15:9 توسطباران|


دوستان این یه سری عکس متحرک برای وبلاگ عاشقانه شما

روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب ??

+نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت12:19 توسطباران|


ساحل

                

 

توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته

یکی با چشمای گریون گوشه ای تنها نشسته

نگاه پر اضطرابش به افق به بینهایت

ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت

تو چشاش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا

منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا

باورش نمیشه عشقو همه دنیاش زیر ابه

تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره

همه دنیاش زیر آب و خودشم به غم اسیره

دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا

حالا از خودش می پرسه میادش آیا آیا؟

عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمیمونه

دل عاشقو شکستن شده کار این زمونه

شده کار این زمونه

                             تقدیم به تمام عاشقا

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت20:26 توسطباران|


نوشته هاي پيشين
هفته سوم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385

آرشيو موضوعي
عکس های برای وبلاگهای عاشقانه


پبوند وبلاگ
شعر وعکس های توپ از( طوبی)
دانلود بازی ونرم افزار
اهنگ های توپ بر ای دانلود
انتظار بی پایان
دیگه هیچ چیز نمی خواهم
دختری از تبار غربت(سودا ودل)
هیچیی
اموزش های باحال
عکس از هرچه بخواهید
اموزش وبلاگ نویسی
کدهای جاوا
هر چی بخواهید اینجا گیر میاد
برای اپلود عکس
برای اپلود همه نوع فایل
دانلود نرم افزار
سكوت غريب ا
قالبهاي توپ برا وبلاگ
نوشته های الهه
ترفندهای جدید
بهترین سایت ایران
123456

::طراح قالب ::

پيوند روزانه
نامه های عاشقانه
آرشيو لينكدوني

طراح قالب

پشتيباني
www.Blogfa.com